تبليغاتX
عشق من پارسا

عشق من پارسا

من یک مادرم و کودکم تمام هستی من

Free2Upload
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:40  توسط مامان خانمی  | 

این هم چند تا عکس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 16:36  توسط مامان خانمی  | 

http://tinypic.com" target="_blank">http://i42.tinypic.com/30naogy.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:35  توسط مامان خانمی  | 

یکسال عاشقی

چه زود گذشت ،انگار همین دیروز بود ... درست یکسال پیش ... ساعت دو نصفه شب بود تازه خوابم برده بود که یکباره از خواب پریدم.... بابایی رو بیدار کردم وقتی فهمید که قرار تا چند ساعت دیگه انتظار تموم بشه و روی ماه گلمون رو ببینیم دست و پاشو گم کرده بود... نه ماه زمان کمی نیست ، نه ماه باهم بودن یکی بودن ... و حالا یه احساس کاملا دو گانه از طرفی نمی خوای یک لحظه ازش جدا بشی و از طرفی هم ارزوی دیدنش تاب و توانتو گرفته...

ساعت ده و نیم صبح بود که فرشته کوچولوی ما با گامهای کوچک و استوار قدم بر عرصه گیتی نهاد تا با حضورش افتخار مادر شدن رو نصیب من کنه... لحظه ای که پرستار صورتتو جلو من گرفت تمام عشق رو به یکباره در صورت معصومت نظاره کردم. با نگاه نافذ و چشمانی که دنیا را به کام خود می برد ...

و ان لحظه بود که دنیا را تمام وجود دوست داشتم به خاطر تو ... و خدای را با تمام عظمتش شکر به خاطر فرشته ای چون تو.

یکسال گذشت ... یکسال سرشار از با تو بودن ... به خاطر تو زیستن . چه شبهایی که از درد به خود پیچیدی و ان زمان احساس می کردم در حقت خوب مادری نکردم و چقدر عذاب و جدان داشتم که مبادا پیش خدا از من شکایت کنی ... چه روزهایی که وابستگی رو با تمام وجود احساس کردم ... خدایا نگذار این موجود حساس و ضعیفی که خودت به من عطا کردی از دست من شاکی باشه... خدایا ذره ای از اون صبرو درایتت رو نصیب من کن تا از عهده این وظیفه به خوبی بریام...

خدا سپاس به خاطر این همه نعمت ... یاریگرم باش در این امر خطیر...که گر تو راهنمایم نباشی خود در این راه پر مخاطره طفلی بیش نیستم... یاریم کن که بی تو من هیچم..............

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:11  توسط مامان خانمی  | 

شاهکارهای گل پسر

چند مدتیه می خوام راجع به کارهای گل پسرم بنویسم ولی وقت نمیشه بس که این شازده پسر ما شیطونه تا میشینم پشت سیستم با سرعت خودشو به من میرسونه دست می گیره به صندلی تا بیاد توی بغلم ، با موس و کیبرد و همه چیز هم کار داره اگر هم بهش بی محلی کنم و نخوابم بغلش کنم فوری دست می گذاره روی کلید پاور و سیستمو خاموش می کنه.

بابا ...ماما...م م ( همون می می ) ... ک ک ( کاکو شیرازی ) ... دد.دد...رو کامل ادا می کنه ... به توپش می گه ت( با کسره ) وقتی می گیم پارسا توپت کو با سرعت میگرده پیداش می کنه و می اره با هم بازی کنیم... وقتی می گیم عسل لالا کرده ( عروسک دوست داشتنیش ) می ره توی اتاقشو پای عسل رو می کشه اونو از نی نی لای لای می اره پایین... جوجه اسباب بازیشو خیلی دوست داره وقتی صداشو در می اریم کلی می خنده ... جلو اینه به خودش می گه ددددددد.... براس بابایی رو برمی داره موهاشو شونه می زنه... به محض اینکه بابایی رو ببینه دست بابایی رو می گیره و می خواد باهاش راه براه( اون موقع به هیچ عنوان از بابایی جدا نمیشه ) جدیدا یاد گرفته با انگشت به همه چیز اشاره می کنه یعنی که اونو می خواد... حالا از قاب عکس روی دیدار گرفته تا لوستر و حتی تابلوهای راهنایی و رانندگی خیابون اگر هم نبریم کنارش جیغ می زنه و بالا و پایین می پره... اگه کسی با تلفن صحبت کنه حتما پارسا هم باید صداشو بشنوه اگه گوشی رو بهش ندیم لباشو اویزون می کنه و قهر می کنه...هنوز هم خیلی بد خوابه کلی با خوابیدنش مشکل داریم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:42  توسط مامان خانمی  | 

استقامت سرو

 

یه روز بعد از عید فطر بود خونه مادر جون بودیم ... مامانی داشت کتاب می خوند تو هم کنارش با اسباب بازی هات بازی می کردی ... حاج بابا هم داشت نماز مغرب و عشاء می خوند ... یکبارگی دیدیم که پسر گلم برای اولین بار تونست روی پای خودش بایسته ... من که کلی ذوق زده شدم حاج با با هم وسط نماز داشت مارو نگاه می کرد... باورم نمیشد اخه تازه سه روز بود که تو چهار دست و پا رفتنو شروع کردی.قبلش فقط سینه خیز می رفتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:44  توسط مامان خانمی  | 

سلام فرشه قشنگ من

صبح روز عید بود بابایی اصرار داشت زودتر بریم خونه مادر بزرگ ، معمولا صبح ها زود بیدار میشی ولی اون روز ساعت 9 هنوز خواب بودی ... مجبور شدم از خواب بیدارت کنم ، وقتی خواستم لباستو عوض کنم دیدم روی کمرت پرشده از دونه های قرمز ، خدایا چی شده ... شاید بی حایت هم به خاطر همین بود، با بابای ولی از بد شانسی هیچ دکتری نبود از اون طرف رفتیم خونه مادر بزرگ هر دوتاییمون ترسیده بودیم ولی چه میشد کرد باید صبر می کردیم تا دکتر بیاد ...

یکی دوساعتی گذشت حالت بهتر شد مجبور بودم بگذارمت پیش عمه و خودم برم خونه فامیل بابایی ، موقع برگشتن اتفاقی نباید می افتاد افتاد ، نمی دونم یک لحظه چطور شد که ماشین محکم خورد به دیوار ، خیلی ترسیده بودم ، زنگ زدم اقاجون و عمویی اومدند... اقا جون مدام دلداریم میداد.ولی من...

وقتی اومدم خونه تو بغل عمه بنفشه خوابت برده بود دوست داشتم چند ساعت بگذره بعد بیدارشی، اصلا توی حالتی نبودم که بهت شیر بدم ؛ کنارت دراز کشیدم ، نمی تونستم بخوابم ؛ حالم اصلا خوش نبود.. چشامو بسته بودم که یه پوست مخملی رو روص صورتم احساس کردم... وای خدای  من اون لحظه ادم تمام غماش و فراموش می کنه، یه پوست لطیف ، یه بوی لطیف که ادم ارامش میده... خودتو توی بغلم ولو کردی من سرمست بوی تمام غمم رو فراموش کردم...

خدایا باز هم شکرت.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:8  توسط مامان خانمی  | 

عشق نارنجی

http://tinypic.com" target="_blank">http://i36.tinypic.com/24fxr44.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:37  توسط مامان خانمی  | 

http://tinypic.com" target="_blank">http://i36.tinypic.com/24fxr44.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:17  توسط مامان خانمی  | 

نه سحر و نه جادو

 

هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشیم دوتایی باهم میشینیم جلو تلوزیون ... به همه برنامه هاش علاقه داری، حتی یه موقع هایی اخبار هم گوش می کنی ، یه موقع هایی باهاش دست می زنی یا می خندی ... واقعا نمی دونم چقدر می تونی درکش کنی. علاقه ات به کنترل تلوزیون از خود ش هم بیشتر ، طوری باهاش بازی می کنی درست مثل اینکه یکی از محبوب ترین اسباب بازی هات باشه ، یه موقع هایی هم با اشتهای تمام شروع می کنی به خوردنش ، اون موقع است که باید مامان یا بابا وارد عمل بشن و انواع و اقسام اسباب بازی ها رو نشون بدن شاید بتونن کنترل محبوبتو از دستت در بیارن.........

شبکه  ها رو عوض می کنی ، صداشو کم و زیاد می کنی ، گاهی موقع ها حتی وارد منو هم میشی ... کلا با تمام کلید ها کار داری....

امروز صبح وقتی داشتی تلوزیون نگاه می کردی و صد البته با کنترل اون ور می رفتی یهو انگشتتو گذاشتی رو کلید پاور و خاموشش کردی ..... یه چند دقیقه ای خودت هم مات و مبهوت موندی ... پسرم فکر کرد سحر و جادو کرده ... نه مامانی این هم یکی از همین کارایی که هر روز انجامش می دی............!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20:44  توسط مامان خانمی  |